تبلیغات
فروی نیوز
    • تبلیغات متنی شما در این قسمت با هزینه مناسب جهت ثبت تبلیغات با مدیریت وب تماس بگیرید
    • تبلیغات مشوق اراده ها در خلق پدیده ها
    • تبلیغات شما
    • تبلیغات متنی شما در این قسمت
    • تبلیغات متنی شما در این قسمت
    • تبلیغات متنی شما در این قسمت
    • تبلیغات متنی شما در این قسمت
    • تبلیغات متنی شما در این قسمت
    • تبلیغات متنی شما در این قسمت
    • تبلیغات متنی شما در این قسمت
    • فروش یک باب منزل مسکونی...
    • جهت ثبت تبلیغات خود در این بخش با مدیریت وب سایت تماس بگیرید
    • تبلیغات شما
    • شماره تماس عکاسی های شهر فرخی
    • معرفی بنا ها و جوشکارها
    • شماره تماس با تعمیر گاه های فرخی
    • شماره تماس با سفید کار های فرخی
    • شماره تماس با پمپ بنزین فرخی
    • توجه این بخش از سایت به زودی هدفمند خواهد شد لطفا برای هدفمندی زودتر به ما یاری رسانید
    • منتظر شما هستیم
مبــلغ به ریــــــــال:

نام و نام خانوادگی:

  • نویسنده : سلیمان جلالی جمعه 25 دی 1394, 10:08 ق.ظ

    من مشغول تماشای سریال ، دخترم بدو بدو اومد و پرسید .
    دخترم : مامان تو زنی یا مردی ؟
    من : زنم دیگه پس چی ام ؟
    دخترم : بابا ، چی اونم زنه ؟
    من : نه مامانی بابا مرد .
    دخترم : راست میگی مامان ؟
    من : اره چطور مگه ؟
    دخترم : هیچی مامان ! دیگه کی زنه ؟
    من : خاله بتی ، خاله مریم ، خاله آرزو ، مامان بزرگ
    دخترم : دایی سعید هم زنه ؟
    من : نه اون مرده !
    دخترم : از کجا فهمیدی زنی ؟
    من : فهمیدم دیگه مامان، از قیافه ام .
    دخترم : یعنی از چی ؟ از قیافه ات
    من : از اینکه خوشگلم ،
    دخترم : یعنی هر کی خوشگل بود زنه‌ ؟
    من : اره دخترم
    دخترم : بابا از کجا فهمید مرده
    من : اونم از قیافش فهمید . یعنی بابایی چون ریش داره و ریشهاشو میزنه و زیاد خوشگل نیست مرده !
    دخترم : یعنی زنا خوشگل مردا زشتن ؟
    من : اره تقریبا .
    دخترم : ولی بابایی که از تو خوشگلتره
    من : اولا تو نه شما بعدشم باباییت کجاش از من خوشگلتره ؟
    دخترم : چشاش
    من : یعنی من زشتم مامان ؟
    دخترم : آره
    من : مرسی
    دخترم : ولی دایی سعید هم از خاله بتی خوشگلتره !!
    من : خوب مامان بعضی وقتها استثنا هم هست
    دخترم : چی اون حرفه که الان گفتی چی بود
    من : استثنا یعنی بعضی وقتها اینجوری میشه
    دخترم : مامان من مردم
    من : نه تو زنی
    دخترم : یعنی منم زشتم
    من : نه مامان کی گفت تو زشتی تو ماهی ، ولی تو الان کودکی
    دخترم : یعنی من زن نیستم ؟
    من : چرا جنسیتت زنه ولی الان کودکی
    دخترم : یعنی چی ؟


    ادامه متن را در ادمه مطلب بخوانید




    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی چهارشنبه 23 دی 1394, 10:31 ق.ظ



    هرشب یک داستان قدیمی در#کانال_فروی_نیوز



    فروی نیوز : در روزگاران قدیم مرد گدائی بود به نام عباس دوس که همه گداها پیش او درس گدائی می خواندند.عباس از آن گداهای پر چانه و لینجه بود که هر کس جلوش می رسید می گفت: بده در راه خدا.به مرد می رسید،به زن می رسید، به دختر،به پسر،به بچه حتی به گداها هم که می رسید می گفت: بده در راه خدا و آنقدر سمج می شد تا یک چیزی بستاند.عباس یک دختری داشت که خیلی خوشکل بود و خواستگار زیادی داشت که به هیچ کدام جواب نمی داد. یک جوان تاجر که دارائی زیادی داشت عاشق دختر عباس دوس شده بود.به یک دل نه به صد دل عاشق و گرفتارش بود.یک روز پسرک به پیش عباس رفت که دخترش را خواستگاری کند.عباس پرسید: چه کاره ای ؟ جوان تاجر گفت: من تاجرم دخلم خیلی زیاد است،دارائیم هم حساب ندارد.در ضمن دختر عباس هم این پسره را می خواست.عباس دوس گفت: چون دخترم خیلی ترا می خواهد به یک شرط او را به تو می دهم.پسرک خوشحال شد و گفت: چشم هر شرطی که باشد به روی چشم هایم انجام می دهم.عباس گفت: اگر دختر مرا می خواهی باید دست از کار خودت بکشی و گدائی کنی.پسر تاجر که اصلاً فکر نمی کرد اینطور شرطی داشته باشد نزدیک بود سرش شاخ در بیاورد.

    ادامه داستان را در ادامه مطلب ببینید...


    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی سه شنبه 22 دی 1394, 01:01 ب.ظ


    هر شب یک داستان کهن در کانال فروی نیوز

    در زمان قدیم مردی بود که سه پسر داشت.او در زندگی خود تنها ثروتی که داشت یک نردبان،یک طبل و یک گربه بود.وقتی که مرد،نردبان را پسر بزرگ،طبل را پسر وسطی و گربه را پسر کوچک برداشت.پسر بزرگی بعد از مرگ پدرش به فکر دزدی افتاد.یک روز نردبان را برداشت برد به دیوار خانه حاجی گذاشت تازه می خواست از نردبان بالا برود که صدای حاجی را شنید که به زنش می گفت: من می روم با فلان شخص معامله کنم.اگر معامله من و او سرگرفت یک نفر را می فرستم جعبه پول را به او بده بیاورد.این را گفت و از خانه بیرون رفت.پسری که می خواست برود به خانه حاجی دزدی کند تمام حرف های حاجی را شنید یواشکی نردبان را برداشت برد خانه خودش گذاشت و برگشت آمد در خانه حاجی را زد.زن حاجی پرسید: کی هستی ؟ پسر گفت: حاجی مرا فرستاده که جعبه پول را ببرم.زن حاجی هم خیال کرد که حاجی او را فرستاده.جعبه پول را به او داد.پسره هم با خوشحالی جعبه را برداشت و برد.وقتی که حاجی به خانه برگشت زن از او پرسید که: معامله تو با فلان شخص چطور شد ؟ حاجی گفت: هیچ،معامله ما سر نگرفت.زنش گفت: پس پول بردی چکار کنی ؟ حاجی گفت: پول کجا بود ؟ زنش گفت: مگر تو پسر را نفرستاده بودی که پول ببرد ؟حاجی گفت: من کسی را نفرستادم ! خلاصه حاجی پول خود را نیافت و پسر بزرگی با پول حاجی ثروتمند شد.برادر وسطی که دید برادر بزرگش رفته و با نردبانش برای خودش پول پیدا کرده او هم طبل را برداشت و راه افتاد تا اینکه شب شد رفت در یک رباط خرابه خوابید هنوز به خواب نرفته بود که چند تا گرگ آمدند توی رباط.او از ترس گرگها رفت خودش را جا به جا کند که طبل او صدا کرد.گرگها از صدای طبل ترسیدند و فرار کردند ضمن فرار خوردند به رباط خرابه.

    ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید


    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی دوشنبه 21 دی 1394, 01:54 ب.ظ



    *****روباه
    کانال فروی نیوز

    یک پادشاهی بود که باغ قشنگی داشت.در این باغ روباهی زندگی می کرد این روباه هر شب می آمد تمام میوه هایی که دستش می رسید می خورد و خراب می کرد.باغبان در فکر چاره بود برای اینکه اگر چاره نمی کرد شاه که می آمد و وضع باغ را به آن حال می دید ناراحت می شد و جزای او را می داد.شب که شد روباه آمد دید یک دمبه چرب و نرم اینجاست کمی فکر کرد با خودش گفت آقا روباه عیار ! حیله ای هست در این کار.اگر حیله ای نیست این لقمه چرب و نرم را چه کسی و به چه علت روی این چوب داخل باغ در دسترس تو گذاشته است ؟ برگشت رفت در پی گرگ او را پیدا کرد دید از گرسنگی حال نزاری دارد و درآفتاب خوابیده است.گرگ تا روباه را دید فریاد زد آهای آقا روباه چه خبر داری،اخبار چیست،خوردنی کجا بلد هستی ؟ روباه سلام کرد و گفت تا حالا من در مجلس روضه خوانی بودم هنوز هم شام نخورده ام آمده ام در پی تو که ترا با خودم ببرم شام بخوریم. گرگ خیلی خوشحال شد و با هم به طرف باغ راه افتادند.همین که به باغ رسیدند گرگ گرسنه دمبه را که دید پرید برای خوردن آن ناگهان چنگال او بر طناب دام بسته شد و دمبه افتاد جلو پای روباه.روباه دمبه را به دندان گرفت و به راه افتاد.گرگ از عقب داد زد آقا روباه دمبه را کجا می بری ؟ روباه گفت این شام قسمت من است که آورده اند و گذاشته اند اینجا.گرگ پرسید پس قسمت مرا کی می آورند ؟ روباه گفت وقتی که باغبان به سراغت بیاید.صبح زود که باغبان آمد دید یک گرگ توی دام است بیل خودش را برداشت و افتاد به جان گرگ آنقدر او را زد که به حال مرده افتاد.مرده گرگ را انداخت روی کودها.آفتاب گذاشت به جسم او گرم شد دوباره جان گرفت بلند شد و فرار کرد به بیابان.روباه دانست که گرگ دنبالش می آید رفت دم هود را گذاشت در رنگ آبی و گوشهایش را زد داخل خمره زرد و آمد سر راه گرگ ایستاد.همین که گرگ نزدیک آمد از دور فریاد کرد آهای روباه پدر سوخته اگر آمدم نزدیک تو بلائی سرت بیاورم که تا عمر داری یادت نرود.روباه جواب داد پدر سوخته خودت هستی چرا بی خود به مردم ناسزا می گوئی مگر مرض هاری گرفته ای ؟ گرگ گفت تو پدر مرا در آوردی روباه گفت آن شخص که تو را اذیت کرده شخصی بوده است حقه باز من آدمی هستم رنگرز 

    ادامه داستان در ادامه مطلب بخوانید....


    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی یکشنبه 20 دی 1394, 11:49 ق.ظ

    *****ملای مکتب

    هر شب داستانهای زیبا و جالب قدیمی رو در کانال فروی نیوز بخوانید

    پادشاهی به وزیرش گفت که،شهر به شهر و ده به ده بگرد یک نفر را که از همه زرنگ تر است با خودت بیاور از او سوالاتی دارم.وزیر گفت: چشم وزیر روزها در شهرها و دیه ها گردش می کرد رسید به جائی دید مکتب خانه است.ملائی عده ای شاگرد دارد مشغول تدریس است.رفت تو نشست. پس ازسلام و تعارف دید بچه ها قطار نشسته همه دو زانو زده اند سرشان خم است پیش خود را نگاه می کنند.یک چوب بسیار بزرگ پشت گردن آنها کشیده شده به طوری که یک نفرنمی تواند سرش را تکان بدهد.وزیرگفت: ملا این چوب چیست ؟ گفت: اگر کسی سرش را بلند کند چوب به زمین می افتد من می فهمم.باید همین طور باشند تا درس شان تمام بشود و مرخص شوند.دراین اثنا دید نخی از پشت بام آویزان است ملا دستی به نخ زد و در پشت بام زنگی به صدا درآمد.گفت: ملا این چیست ؟ جواب داد: پشت بام ارزن آفتاب کرده ام گنجشک ها می آیند ارزن را می خورند چون زنگ صدا کند پرندگان فرارمی کنند.باز دید بیرون توی ایوان گربه ای را به نردبان بسته و به پای حیوان هم نخ دیگری بسته و نخ جلو اوست هر وقت آن را می کشد فریاد آن حیوان بلند می شود.گفت: ملا این دیگرچیست؟ گفت:هر موقع فریاد گربه بلند شود بچه های من می فهمند که من با آنها کاری دارم، پیش من می آیند.گفت: شاه شما رامی خواهد باید با من به دربار برویم تا از هوش شما استفاده بشود.

    @farvinews

    ملا را به راه انداخت چون به دربار رسیدند وزیر کارهائی را که ازملا دیده بود به عرض رسانید.شاه فرمود:ملا نامت چیست ؟جواب داد: نام من نیم من بوق.گفت: پسر کی هستی ؟ عرض کرد: پشم پانزده پسر شاه سوال کرد: نیم من بوق،پشم پانزده چه نام هایی است یعنی چه ؟ مگر ملا دیوانه ای ؟ عرض کرد: نه قبله عالم،اسم من منصوراست.پیش خودم فکرکردم دیدم بنده که نیستم حتما نیم منم.صور که نیستم حتما که بوقم. به این دلیل نام خود را نیم من بوق گذاشتم.اما اسم پدرم موسی است.فکر کردم پدرم مونیست حتما پشم است:سی نیست حتما پانزده است به این جهت نام پدر خود را پشم پانزده می گویم.گفت: آفرین بر تو شاه پرسید: ملا ستارگان آسمان چند تاست ؟ عرض کرد: به اندازه موی سرو بدن هر انسانی گفت: دروغ گفتی جواب داد: شما بشمارید گفت: از زمین تا آسمان چند سال راه است ؟ جواب داد: به مسافت دور زمین.اگر دروغ می دانید گز کنید شاه را از کردار و رفتاراو خوشش آمد و به اوانعام داد.

    @farvinews



    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی جمعه 18 دی 1394, 09:28 ق.ظ


    روﺯﯼ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻠﯽ ‏( ﻉ ‏) ﻧﺰﺩ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ: ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺤﺎﻝ ﺍﺑﻮﺫﺭ
    ﻏﻔﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﺩ ﺧﺪﺍ ﺭﺣﻤﺘﺶ ﮐﻨﺪ .
    ﺍﺻﺤﺎﺏ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﭼﻄﻮﺭ ؟
    ﻣﻮﻻ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ : ﺁﻥ ﺷﺒﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻋﺜﻤﺎﻥ ﻣﺎﻣﻮﺭﺍﻥ ﺟﻬﺖ ﺑﯿﻌﺖ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ
    ﺍﺑﻮﺫﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺜﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺍﻭ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﭼﻬﺎﺭ ﮐﯿﺴﻪ ﯼ ﺍﺷﺮﻓﯽ ﺑﻪ ﺍﺑﻮﺫﺭ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺗﺎ
    ﺑﺎ ﻋﺜﻤﺎﻥ ﺑﯿﻌﺖ ﮐﻨﺪ .
    ﺍﺑﻮﺫﺭ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﻦ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺷﻤﺎ ﺩﻭ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﯾﺪ . ﺍﻭﻝ
    ﺁﻧﮑﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯾﺪ ﻣﻦ ﻋﻠﯽ ﻓﺮﻭﺷﻢ ﻭ ﺁﻣﺪﯾﺪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺨﺮﯾﺪ ﻭ ﺩﻭﻡ ﺑﯽ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﻫﺎ
    ﺁﯾﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﻋﻠﯽ ﭼﻬﺎﺭ ﮐﯿﺴﻪ ﺍﺷﺮﻓﯽ ﺍﺳﺖ؟
    ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﺎﺭ ﮐﯿﺴﻪ ﺍﺷﺮﻓﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣﻦ ﻋﻠﯽ ﻓﺮﻭﺵ ﺷﻮﻡ؟
    ﺗﻤﺎﻡ ﺛﺮﻭﺕ ﻫﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺟﻤﻊ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺗﺎﺭ ﻣﻮﯼ ﻋﻠﯽ ﻋﻮﺽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ .
    ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭﺏ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺴﺖ .
    ﻣﻮﻻ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﯽ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ: ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺟﺎﻥ ﻋﻠﯽ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺍﻭﺳﺖ
    ﻗﺴﻢ، ﺁﻥ ﺷﺒﯽ ﮐﻪ ﺍﺑﻮﺫﺭ ﺩﺭﺏ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﻋﺜﻤﺎﻥ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺴﺖ ﺳﻪ
    ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﻭ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﻫﯿﭻ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ
    ﺷﮑﻢ ﺧﻮﺩ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ...
    ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭ ﻟﻘﻤﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ؛ﻋﻠﯽ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻧﮑﻨﯿﻢ


    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی جمعه 11 دی 1394, 05:58 ب.ظ


    روزی معلم سر كلاس به یكی از شاگردان گفت درس چوپان دروغگو را بخوان.

    بچه زد زیر گریه و گفت : نمی توانم آقا معلم!
    معلم پرسید: چرا؟
    بچه پاسخ داد: آقا! پدرم این صفحه را از كتابم پاره كرده.
    معلم بر آشفت و جویا شد : به چه دلیل؟
    پسره با لحنی لرزان گفت : آقا معلم! پدرم چوپان است. از خواندن این درس سخت خشمگین شد و رو به من گفت : من و پدرم و پدر بزرگم و بسیاری از پیامبران چوپان بودیم و هیچ پیامبری  دروغگو نبوده است. اما یك نفر در ده ما پیدا شد و گفت به من رای بدهید تا برای شما مدرسه بسازم، خانه بهداشت درست كنم ، جاده كشی كنم به روستا وبه بچه هایتان شغل ایجاد كنم.
    ما هم باور كردیم و به او رای دادیم و آقا شد نماینده مجلس و به هیچیك از حرف هایش هم عمل نكرد و جواب سلاممان را هم نمی دهد.
    به معلمت بگو این صفحه را پاره كردم تا به جای چوپان درغگو درس جدید : " نماینده دروغگو " را تدریس كند.



    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی یکشنبه 6 دی 1394, 08:38 ق.ظ



     پروفسور محمود حسابی : یک روز از پدرم پرسیدم فرق بین عشق و ازدواج چیست؟ روز بعد او کتابی قدیمی آورد و به من گفت این برای توست. با تعجب گفتم : اما این کتاب خیلی با ارزش است، تشکر کردم و در حالیکه خیلی ذوق داشتم تصمیم گرفتم کتاب را جایی دنج بگذارم تا سر فرصت بخوانم، چند روز بعد پدرم روزنامه ای را آورد، نگاهی به آن انداختم و بنظرم جالب آمد که پدرم گفت این روزنامه مال تو نیست، برای شخص دیگریست و موقتا میتوانی آن را داشته باشی، من هم با عجله شروع به خواندنش کردم که مبادا فرصت را از دست بدهم، در همین گیر و دار پدرم لبخندی زد و گفت : حالا فهمیدی فرق عشق و ازدواج به چیست؟ در عشق میکوشی تا تمام محبت و احساست را صرف شخصی کنی که شاید سهم تو نباشد اما ازدواج کتاب با ارزشیست که به خیال اینکه همیشه فرصت خواندنش هست به حال خود رهایش میکنی


    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی جمعه 4 دی 1394, 10:33 ق.ظ






    آقای کاندیدا روز گذشته رفته بود روستای بالایی و سخنرانی کرده بود و  تصمیم داشت به روستای ما بیاید و ما را پرزنت کند.

    من هم از کوه های روستای بالایی مقداری گیاه دارویی خاص جمع کرده بودم و برای برگشتن به روستای خودمان منتظر ماشین بودم که آقای کاندیدا مرا سوار کرد.

    پرسید " چطوری می تونم توی روستا رای جمع کنم؟ "

    جواب دادم " ما توی روستا نیاز به یک پل داریم، بیشتر از سی سال است که هر کاندیدایی اومده و قول داده که این پل رو درست کنه رای آورده.
    تو هم اگه قول بدی درستش کنی حتمن بهت رای میدن . "

    خوشحال شد و کلی پوستر،  زندگی نامه و بروشور های تبلیغاتی و...روی زانو من گذاشت وگفت
    " می تونی مسوول ستاد انتخاباتی من توی روستاتون بشی؟ "

    چیزی نگفتم تا وسط راه پیاده ام نکند.

    شروع کرد در فواید شرکت در انتخابات برای مخاطب یک نفره اش سخنرانی کرد.

    وقتی رسیدیم اول روستا با خون سردی گفتم "نه نمی تونم . "

     با تعجب نگاهم کرد و پرسید "چرا؟ "

    همه ی کاغذ هایش را روی زانویش گذاشتم وگفتم


    ادامه متن رو در ادامه مطلب بخوانید...



    دسته بندی : سیاسی , داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی دوشنبه 30 آذر 1394, 08:00 ق.ظ

    خداوند متعال به حضرت موسى بن عمران علیه السلام وحى فرستاد كه :
    اى موسى ! آیا هرگز عملى از براى من بجاى آورده اى ؟

    عرض كرد: پروردگارا! نماز براى تو بجا آورده ام ، و روزه را براى تو گرفته ام و صدقه داده ام و ذكر تو را نموده ام .
    خطاب به او شد: اما نمازت ، دلیل بر خداپرستى تو است و روزه ، سپر آتش است از براى تو، و صدقه ، سایبان است از برایت در قیامت ، و یاد من نور است از براى تو، پس كدام عمل از براى من به جاى آوردى ؟
    موسى علیه السلام عرض كرد: پرودگارا مرا راهنمایى كن بر عملى كه از براى تو باشد.

    از طرف خداوند به او خطاب شد:
    آیا هرگز با دوستان من دوستى و با دشمنان من دشمنى نموده اى ؟ آنگاه حضرت موسى علیه السلام متوجّه گردید كه افضل اعمال نزد خداوند دوستى با دوستان خدوند متعال و دشمنى با دشمنان او مى باشد



    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی شنبه 28 آذر 1394, 08:36 ق.ظ


    مردی بار سنگینی از نمک بر پشت الاغش گذاشته بود و به شهر میبرد تا آنها را بفروشد. در مسیر به رودخانه ای رسیدند.. هنگام رد شدن از رودخانه پای الاغ سر خورد ودرون آب افتاد..الاغ وقتی بیرون آمد بار نمک در آب حل شده بود و بارش سبکتر شده بود. روز بعد مرد و الاغ بار دیگر راهی شهر شدند وبه همان رود رسیدند.. الاغ با بخاطر داشتن اتفاق دیروز خود را به درون آب انداخت و بار خود را سبکتر کرد. مرد که بسیار ناراحت شده بود با خود گفت:اینطوری نمیشود. باید به جای نمک چیز دیگری برای فروش به شهر ببرم.
    فردای آنروز مرد مقدارزیادی پشم بار الاغ کرد.. هنگام گذشتن از رودخانه الاغ بار دیگر خود را به آب انداخت.. اما وقتی بلند شد مجبور شد باری چند برابر قبل را تا شهر حمل کند.
    نتیجه:بسیاری از مشکلات ما در زندگی ناشی از این است که متوجه تغییرات نمیشویم و با استراتژیها والگوهای قدیمی به استقبال شرایط جدید میرویم. روشی که دیروز عامل موفقیت ما بود ،معلوم نیست که امروز هم عامل موفقیت باشید


    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی پنجشنبه 26 آذر 1394, 08:57 ب.ظ


     یک روز مردی از همسرش پرسید نمازت را خوانده ای؟

    همسرش گفت: نه
    شوهر پرسید: چرا؟
    همسر گفت: خیلی خسته ام تازه از کار برگشتم و کمی استراحت کردم.
    شوهر گفت: درست است خسته ای اما نمازت را بخوان قبل از اینکه بخوابی!
    فردای آن روز شوهر به قصد یک سفر بازرگانی شهر را ترک کرد، همسرش چند ساعت پس از پرواز با شوهر اش تماس گرفت تا احوال اش را جویا شود اما شوهر به تماس اش پاسخ نداد، چندین بار پی در پی زنگ زد اما شوهر گوشی را برنداشت، همسر آهسته آهسته نگران شد و هر باری که زنگ میزد پاسخ دریافت نمیکرد نگرانی اش افزون تر میشد، اندیشه ها و خیالات طولانی در ذهن اش بود که نکند اتفاقی برای او افتاده باشد، چون شوهر اش به هر سفر که میرفت همزمان با فرود آمدن اش به مقصد تماس میگرفت اما حالا چرا جواب نمیداد؟
    خیلی ترسیده بود گوشی را برداشت ودوباره تماس گرفت به امید اینکه صدای شوهر اش را بشنود، اما این بارشوهر پاسخ داد و شوهر اش گوشی را برداشت.
    همسر اش با صدای لرزان پرسید: رسیدی؟

    ادامه این متن زیبا را در ادامه مطلب بخونید



    دسته بندی : بسته های فرهنگی فروی نیوز , داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی چهارشنبه 25 آذر 1394, 01:13 ب.ظ


    روزی روباهی به فرزندش گفت :فرزندم از تمام این باغها میتوانی انگور بخوری غیر ازآن باغی که متعلق به کدخدای ده است،حتی اگر گرسنه هم ماندی به سراغ ان باغ نرو!روباه جوان از پدرش پرسید :چرا مگر انگور این باغ سمی است ؟روباه به فرزندش پاسخ داد :نه فرزندم،اگر ملا بفهمد ما از انگور باغ وی خورده ایم ، فتوا میدهد گوشت روباه حلال است و دودمان ما را به باد میدهد !با این جماعت که قدرتشان بر جهل مردم استوار است ، هرگز درنیفت !! ( عبید زاکانی)


    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی دوشنبه 23 آذر 1394, 10:55 ق.ظ




    تو اتوبوس پیرمرد به دختره که کنارش نشسته بود ! گفت :
    دخترم این چه حجابیه که داری ؟
    همه ی موهات بیرونه ؟ دختره با پررویی گفت :
    تو نگاه نکن !
    بعد از چند دقیقه پیر مرد کفشش را درآورد بوی جوراب در فضا پخش شد !!
    دختره درحالی که دماغشو گرفته بود به پیر مرد گفت : اه اه اه این چه کاریه میکنی خفمون کردی ؟
    پیرمرد باخونسردی گفت :
    تو بو نکن...


    نگاه رو خیلی ها نمیتونن کنترل کنن نکه نمیخوان نمیشه...
    خیلیام میتونن اما اونم با زور
    انقدر که حجابا بد شده...
    روزی بهلول را گفتند:
    شخصی که دزدی کرده بود را گرفته اند، به نظرت باید چکارش کنند؟
    بهلول گفت: باید دست حاکم آن شهر را قطع کرد...
    همه با تعجب پرسیدند: چرا؟؟ مگر حاکم دزدی کرده که دستش را قطع کنند؟
    بهلول در جواب گفت: گناهکار اصلی حاکم شهر است که مردمش باید برای امرار معاش دزدی کنند!


    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی یکشنبه 22 آذر 1394, 12:28 ب.ظ

    روزی سه نفر با هم خربزه می خوردند و فقیری طرف دیگری آنها را نظاره می نمود، برای آنکه هیچ کدام دلشان نمیامد از سهم خود به آن فقیر بدهند، یکی گفت: روایت است از چیز هایی که بخشش آن کراهت دارد یکی انار است و دیگری خربزه. دومی گفت: همچنین روایت است که خربزه را باید آنقدر خورد که خورنده را جواب کند. سومی گفت: و نیز روایت است که هر کس سر از روی خربزه بلند نکند به وزن همان خربزه به گوشتش اضافه می شود. وقتی خربزه تمام شد، باز نتوانستند از پوستش دل کنده برای فقیر بگذارند. باز ذکر روایت شروع شد. یکی گفت: دندان زدن پوست خربزه دندان را سفید و اشتها را زیاد می کند، دومی گفت: پوست خربزه چشم را درشت و رنگ پوست را براق می کند. سومی گفت: دندان زدن پوستِ خربزه تکبر را کم و آدمی را به خدا نزدیک می نماید. و آنقدر دندان زدند و لیف کشیدند تا پوست خربزه را به نازکی کاغذی رساندند. فقیر که همچنان آنان را می نگریست گفت: من رفتم، که اگر دقیقه ای دیگر در اینجا بمانم و به شما ها بنگرم می ترسم با روایات شما، پوست خربزه مقامش به جایی برسد که لازم باشد مردم آن را بجای ورق قرآن در بغل بگذارند و تخمه اش را تسبیح کرده با آن ذکر یا قدوس بگویند.

    عبید زاکانی



    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز , اشعار فرخی ,


    نویسنده : سلیمان جلالی چهارشنبه 18 آذر 1394, 12:31 ق.ظ
    فروی نیوز 》حتما خبر برخورد غیر انسانی پزشک و پرستار بیمارستان اشرفی خمینی‌شهر با کودک ۵ ساله رو شنیدید. این خبر واقعا تکان دهنده و متاثر کننده ست. داستان کوتاه و واقعی زیر رو بخونید:

    “دکتر مرتضی شیخ” پولی به عنوان حق ویزیت از مردم نمی گرفت و هرکس هر چه می خواست، در صندوقی که کنار میزش بود می انداخت و چون حق ویزیت دکتر پنج ریال تعیین شده بود (خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آن زمان) اکثر مواقع بسیاری از بیمارانی که به مطب او مراجعه می کردند، به جای پنج ریالی، سرِ فلزی نوشابه داخل صندوق می انداختند تا صدایی شبیه به انداختن سکه شنیده شود…!

    دختر دکتر نقل می کند :
    “روزی متوجه شدم پدرم مشغول شستن و ضدعفونی کردن انبوه سرنوشابه های فلزی است! با تعجب گفتم: پدر! بازی تان گرفته است؟ چرا سرنوشابه ها را می شویید؟! پدر جوابی داد که اشکم را درآورد…ایشان گفت: دخترم، مردمی که مراجعه می کنند باید از سرنوشابه های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند. این سرنوشابه های تمیز را آخر شب در اطراف مطبم می ریزم تا مردمی که مراجعه می کنند از این ها که تمیز است استفاده کنند. آخر بعضی ها خجالت می کشند که چیزی داخل صندوق مطب نیاندازند.”

    اومدم بنویسم روحش شاد! یک لحظه فکر کردم اگه روح آدمی با قلبی به این بزرگی شاد نباشه، روح کی میخواد شاد باشه؟!
    بهتر دونستم بنویسم راهش، اندیشه اش و کردارش پر رهرو...


    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی سه شنبه 10 آذر 1394, 08:12 ق.ظ
    ﺍﺯ ﭘﺮﻓﺴﻮﺭ ﺳﻤﯿﻌﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : " ﺗﻮ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ
    ﺩﺍﺭﯼ؟ "
    ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : " ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭﻳﺎ، ﻣﺮﻏﺎﺑﻲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﭘﺎﻳﺶ ﺷﮑﺴﺘﻪ . ﭘﺎﻳﺶ
    ﺭﺍ ﺩﺍﺧﻞ ﮔﻞ ﻫﺎﯼ ﺭﺱ ﻣﺎﻟﻴﺪ . ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪ ﻭ ﭘﺎﻳﺶ ﺭﺍ
    ﺳﻤﺖ ﻧﻮﺭ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﮔﺮﻓﺖ ﺗﺎ ﮔﻞ ﺧﺸﮏ ﺷﻭﺪ . ﺍﻳﻨﻄﻮﺭﯼ ﭘﺎﯼ
    ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﮔﭻ ﮔﺮﻓﺖ . ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻧﯿﺮﻭﯾﯽ ﻣﺎﻓﻮﻕ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﻭﺟﻮﺩ
    ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﯾﻦ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻩ . ﺣﺎﻻ ﺍﺳﻢ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺮﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ
    ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺧﺪﺍ ﯾﺎ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ".
    ﻣﻐﺮﻭﺭ ﻧﺸﻮﯾﺪ!
    ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ . ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﻤﯿﺮﺩ،
    ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ . ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺑﺍ ﺯﻣﺎﻥ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯿﮑﻨﺪ . ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ
    ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﻧﮑﻨﯿﺪ . ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﺍﻣﺎ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ
    ﺷﻤﺎ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﺗﺮ ﺍﺳﺖ . ﯾﮏ ﺩﺭﺧﺖ، ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﺭﺍ
    ﻣﯿﺴﺎﺯﺩ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺑﺮﺳﺪ ﯾﮏ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ
    ﺩﺭﺧﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﺪ!
    ﭘﺲ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻮﺑﯽ ﮐﻨﯿﺪ


    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی یکشنبه 8 آذر 1394, 08:00 ق.ظ

    فروی نیوز : در نزدیکی ده ملا نصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد.
    دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی،
    ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی !
    ملا قبول کرد.
    شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.
    گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟
    ملا گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.
    دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی !
    ملا قبول کرد و گفت:

    ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید...


    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی شنبه 7 آذر 1394, 10:33 ق.ظ
    فروی نیوز : چقدر زیباست
    زن نابینا کنار تخت پسرش در بیمارستان نشسته بود و می گریست. فرشته ایی فرود آمد و رو به زن گفت: ای زن من از جانب خدا آمده ام رحمت خدا برآن است که تنها یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد, بگو از خدا چه می خواهی؟
    زن رو به فرشته کرد و گفت: از خدا می خوام پسرم رو شفا بده.
    فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟
    زن پاسخ داد: نه!
    فرشته گفت: پسرت اینک شفا یافت ولی تو می توانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی!
    زن لبخندی زد و گفت: تو درک نمی کنی!
    سالها گذشت و پسر بزرگ شد. او آدم موفقی شده بود و مادر موفقیت های فرزندش را با عشق جشن می گرفت.
    پسر ازدواج کرد و همسرش را بسیار دوست داشت. روزی رو به مادرش کرد و گفت: مادر نمی دونم چطور بهت بگم ولی زنم نمی تونه
    با شما یه جا زندگی کنه می خوام یه خونه برات بگیرم تا شما برید اونجا.
    مادر رو به پسرش گفت: نه پسرم من می خوام برم خونه ی سالمندان زندگی کنم , آخه اونجا با هم سن و سالای خودم زندگی می کنم و راحت ترم.
    و زن از خانه بیرون آمد , کناری نشست و مشغول گریستن شد.
    فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت: ای زن دیدی پسرت با تو چه کرد؟ حال پشیمان شده ایی؟ می خواهی او را نفرین کنی؟
    مادر گفت: نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم. آخه تو چی می دونی؟
    فرشته گفت: ولی باز هم رحمت خداوند شامل حال تو شده است و می توانی آرزویی بکنی. حال بگو؟ می دانم که بینایی چشمانت را از خدا می خواهی , درست است؟
    زن با اطمینان پاسخ داد: نه!

    ادامه داستان رو در ادامه مطلب بخوانید



    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی پنجشنبه 5 آذر 1394, 10:20 ق.ظ
    گدای مشهوری بود به نام «عباس دَوس» که در گدایی مشهور بود. روزی در حمام جوانی به نزد او آمد و گفت: «می‌خواهم از تو گدایی یاد بگیرم و شاگرد تو باشم»
    عباس دَوس گفت: «گدایی شاگردی نمی‌خواهد، فقط سه قانون مهم دارد:
    1- گدایی کن از هر کسی که باشد
    2- گدایی کن هرجا که باشد
    3- حاصل گدایی را قبول کن هرچه باشد»
    سپس عباس دَوس وارد حمام شد و به نوره‌خانه رفت تا موهای زائد بدنش را از بین ببرد.
    ناگهان همان جوان به در زد و گفت: « در راه خدا به من کمک کنید!!!»
    عباس گفت: «من عباس دوس ، استاد همه‌ی گدایان هستم. از من هم گدایی می‌کنی؟!!
    گفت: «خودت گفتی گدایی کن از هر کسی که باشد!!!
    پرسید: «آخر در نوره‌خانه‌ی حمام که من لخت مادرزادم؟»

    ادامه داستان رو در ادامه مطلب بخوانید



    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,



    » شاهکار مولانا در تقسیم بندی انسانها​​​ ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 )
    » ای بزرگ اخر بجنبان ریش را... ( چهارشنبه 16 فروردین 1396 )
    » خبر خیلی مهم tanz ( پنجشنبه 10 فروردین 1396 )
    » ۱۲ نفر نامزد انتخابات پنجمین دوره شورای اسلامی سال ۹۶ شدند ( دوشنبه 7 فروردین 1396 )
    » شعر ناروَز (نوروز) ( شنبه 5 فروردین 1396 )
    » نوروز ۹۶ مبارک باد ( سه شنبه 1 فروردین 1396 )
    » انالله وانا الیه راجعون ( شنبه 20 آذر 1395 )
    » متنى از جنس طلا ( سه شنبه 4 آبان 1395 )
    » همایش شیر خوارگان حسینی شهر فرخی ( شنبه 17 مهر 1395 )
    » جلسه برنامه ریزی سوگواری مسجد امام جعفر صادق ع فرخی ( شنبه 10 مهر 1395 )
    » مجهز شدن پیرمردهای صف اول مسجد جامع به گوشی اندروید و تلگرام ( شنبه 10 مهر 1395 )
    » مراسم استقبال از کاروان پیاده مشهد تا کربلای انصارالحسین ( شنبه 10 مهر 1395 )
    » برنامه عزاداری و سوگواری محرم1395 هیئت قمر بنی هاشم ع فرخی ( پنجشنبه 8 مهر 1395 )
    » دیدار بسیجیان شهر فرخی به مناسبت هفته دفاع مقدس ( چهارشنبه 7 مهر 1395 )
    » محرم امسال ( چهارشنبه 7 مهر 1395 )
    » بربال ااندیشه ها ( یکشنبه 4 مهر 1395 )
    » عکس های یادگاری دانش آموزان فرخی ( یکشنبه 4 مهر 1395 )
    » حرف منطق ( شنبه 3 مهر 1395 )
    » گرامیداشت هفته دفاع مقدس ( شنبه 3 مهر 1395 )
    » تبریک آغازسال تحصیلی ( شنبه 3 مهر 1395 )
    » فروی نیوز مجدد فعال شد ( شنبه 3 مهر 1395 )
    » حاجیه صغری کاظمی مسافر دیار باقی شد ( شنبه 13 شهریور 1395 )
    » اسماعیل عنایت رئیس جدید شورای اسلامی فرخی شد ( یکشنبه 7 شهریور 1395 )
    » ​یک کشته و دو مجروح در سانحه رانندگی فرخی خوروبیابانک ( یکشنبه 31 مرداد 1395 )
    » گزارش تصویری مراسم افتتاح آب شیرین کن فرخی ( پنجشنبه 28 مرداد 1395 )
    » انا لله و انا الیه رالجعون ( چهارشنبه 20 مرداد 1395 )
    » حکایت پادشاه و وزیر عاقل ( سه شنبه 19 مرداد 1395 )
    » حکایت زیبا از اثرات قرآن خواندن ( دوشنبه 18 مرداد 1395 )
    » فصل خرماپزون رسید "نشان خرما و نیم با در کلوخ ها و خوشه ها " ( یکشنبه 17 مرداد 1395 )
    » مراسم سنتی ساعت خوش کردن فرخی +45 عکس ( یکشنبه 17 مرداد 1395 )
    موضوعات
    » محرم 95 (4)
    » رمضان 95 (15)
    » آیت مداری (11)
    » خبر های قرآنی (42)
    » نظرات شما (8)
    » خبرنگاران افتخاری فروی نیوز (19)
    » زوم کن ولی حساس نشو... (24)
    » گلزار شهدای شهر فرخی (158)
    » محرم 94 (53)
    » محرم 93 (104)
    » محرم 92 (99)
    » محرم 91 (80)
    » مـــحرم 90 (9)
    » رمضان 94 (60)
    » رمضان 93 (36)
    » مسابقه (1)
    » مناسبتها (303)
    » دانستنیها (42)
    » خبر ورزشی (43)
    » پیام های مدیر فروی نیوز (201)
    » تبلیغات در سایت فروی نیوز (119)
    » پند ها و زندگینامه علمای بزرگ (16)
    » عکسها و خاطرات سفرها مدیر (82)
    » اخبار هیئت ها و مساجد فرخی ها (547)
    » نرم افزار ها فروی نیوز (70)
    » کلیپ ها فروی نیوز (380)
    » پرسش و پاسخ (74)
    » اخبار عمومی (164)
    » عکس زیبا (345)
    » اطلاعــیه ها (629)
    » خبرهای شهرستان (185)
    » دکتر کریمی (19)
    » سیاسی (263)
    » سرگرمی (208)
    » تلنگر (127)
    » درخواستها فرخی (97)
    » اس ام اس و اشعار زیبا (56)
    » اسیران خاک و عکسهای قدیمی (202)
    » خبـــــــرهای انتقادی (97)
    » اشعار فرخی (39)
    » فــــروی (310)
    » بدون شرح (262)
    » اخبار روز فرخی (1084)
    » جوک های پـَــ نـَـه پـَــ (3)
    » داستانهای کوتاه و پند آموز (290)
    » بسته های فرهنگی فروی نیوز (706)
    » خطبه هاو تصاویر نماز جمعه فرخی (355)

    لینکدونی

    » خندوانه
    » خیریه امام سجاد علیه السلام
    » اخبار شهرستان خوروبیابانک
    » پایگاه اطلاع رسانی مراجع
    » تارنمای دکتر کریمی
    » خیریه امام سجاد علیه السلام
    » افتاب شهر فروی
    » آپلود عکس
    » نخل های فرخی
    » قلب كویر
    » آپلود آهنگ
    » دست ساخته های چرمی من
    » آپلود عکس
    » سلام بر مهدی موعود
    » نماز پلی به سوی بهشت
    » فیروز بشیری
    » ظهور نزدیک است
    » سید فروی
    » سایت شخصی علی اصغر آخوندی
    » کتابخانه دیجیتال نور
    » مدیون شهداءشلمچه -ترابی
    » هیئت جوانان سائلین الزهرا فرخی
    » فروی ناب
    » محرم فرخی
    » ( سرو قامتان )
    » پایگاه اطلاع رسانی ستاد نماز جمعه شهر فرخی
    » اوقات شرعی به افق شهر فرخی
    » ای کــــــــلـــــــــــک2
    » وب سایت شخصی مصطفی غلامرضایی
    » بی بی سی فروی
    » روستای امامیه شهرستان نكاء
    » کلاس اول من
    » دوست خدا
    » خَوَرِ فروی
    » صندوق امام سجاد ع
    » سرای دانش پژوهان پردیس الزهرا سمنان
    » سیدابوالقاسم نبوی
    » سیدابوالقاسم نبوی
    » خبر فروی
    » حق پیشگان عدالت
    » حق پیشگان عدالت
    » اردیب نیوز
    » فرخی ها
    » نسیم فرخی
    » رنج باند
    » فروی
    » صفای فرخی
    » سایت جندق نیوز ( اخبار و اطلاعات شهر جندق)
    » شهر فرخی
    » صنایع چوب وام دی اف کویر
    » دنیای علمی ، آموزشی و سرگرمی
    » استخدادمی
    » دفتر امام جمعه دامغان سید محمود ترابی
    » فروی با نوای یاران
    » @حوریه های بهشتی@
    » نسیم فرخی(حسین رئیسی)
    » هیئت جوانان بین الحرمین فرخی
    » دوستانه
    » مطالب من
    » شجره ی طیبه ی صالحین
    » اخبار استخدامی کل کشور
    » فقط برای خنده
    » برادران شیخی
    » بروی بنر
    » طراحی انواع بنر
    » farvi2013
    » فقط خنده
    » خنددارجالب
    » شبکه اطلاع رسانی تدبیر و امید
    » دانلود آهنگ
    » دفتر زیارتی و سیاحتی غیاث نایین
    » شاعر لقمانی
    » آسمان همیشه آبی نیست
    » داداش نیما
    » اپ کده سایت محلی اپلود عکس
    » امام حسن مجتبی(ع) کریم آل طه
    » تبادل لینک
    » وارثان روح الله
    » کویر، نگین اصفهان
    » بازی های فروی
    » دانستنیهای قرآن
    » سایت تلسكوپ هابل
    » بزرگترین سایت دانلود در فرخی(رز دانلود)
    » بزرگترین سایت دانلود در فرخی
    » سایت کانون مداحان
    » اوقات شرعی رمضان 92 شهر فرخی
    » مسافـران آخـرت
    » اداره تبلیغات اسلامی
    » پخش زنده شبکه های سیما
    » رسانه فرهنگی وخبری نایین قائم
    » لیست لینک ها
    + ارسال لینک

    آمار بازدید


    کل بازدید ها :
    بازدید امروز :
    بازدید دیروز :
    بازدید این ماه :
    بازدید ماه قبل :
    تعداد نویسندگان :
    تعداد کل مطالب :
    آخرین بروز رسانی :

    درباره ما


    بسم الله

    کوله بارت بربند
    شاید این چند سحر
    فرصت آخر باشد
    که به مقصد برسیم
    بشناسیم خدا
    و بفهمیم که یک عمر
    چه غافل بودیم
    می شود آسان رفت
    می شود کاری کرد
    که رضا باشد او
    ای سبکبال
    در این راه شگرف
    در دعای سحرت
    در مناجات خدایی شدنت
    هرگز از یاد مبر
    من جا مانده بسی محتاجم...

    در کلبه ما رونق اگر نیست
    صفا هست
    انجا که صفا هست
    در ان نور خدا هست


    کــام مـــا بــا نــام حـیـــدر (ع) بــاز شــد

    دسـت او را بیـن که هستـی ســاز شــد

    یا علی (ع) را فاطمه (س) گفته است و ما

    یا حسین (ع) گفتیم و عشــق آغاز شـد

    @@@@@
    همیشه وقتی که آب میخوریم
    میگوییم سلام بر حسین(ع)

    بیایید وهر وقت که روزه هستیم
    آب میبینیم ونمی خوریم آرام بگوییم:

    یا ابولفضل العباس

    @@@@

    با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما همشهریان و بازدید کنندگان سایت اطلاع رسانی*** فــــروی نیوز ***خواهشمند است جهت بالابردن کیفیت کمی و کیفی سایت با نظرات ارزشمند خود در قسمت «نظرات» ما را در هرچه بهتر نمودن مطالب و محیط سایت یاری فرمائید .

    همچین شما می توانید در قسمت نظرات سوالات و مشكلات خود را مطرح فرمایید تا در اسرع وقت جوابیه از مدیر سایت اخذ و به ایمیل ثبت شده توسط شما ارسال گردد . با تشكر
    hasti643@yahoo.com

    ارتباط مستقیم با سلیمان جلالی مدیر سایت


    09133232633

    09130232633

    03146372633

    03158534633

    تلگرام 09133232633

    ******
    "فروی نیوز بنگر"

    گفتم خبر چه داری؟از شهرو از دیارم

    گفتا توهرچه خواهی،فروی نیوز بنگر


    گفتم خبر به روزاست؟ با آه وتاب وسوزاست؟

    گفتا به سوز و آهی، فروی نیوز بنگر


    گفتم که خاطراتم ، گم گشته در درونم

    گفتا گذشته خواهی ، فروی نیوز بنگر


    گفتم دراین خبرها ،ماندم سر دوراهی

    گفتا سر دوراهی ،فروی نیوز بنگر


    گفتم کلاغ و لابی، گاهی صفا نبینم ؟

    گفتا به رسم شاهی،فروی نیوز بنگر


    گفتم! نود ،مجازی ! سقا ،نگار دیدم

    گفتا هرآنچه خواهی،فروی نیوز بنگر


    گفتم ز یزد وتهران، نایین و هیأتش گو

    گفتا که گاه گاهی ، فروی نیوز بنگر



    گفتم خبردراین سایت،هم تازه وبه روزاست؟

    گفتا تو صبحگاهی ،فروی نیوز بنگر


    گفتم که صاحبش کیست؟این کاریک نفرنیست

    گو دارد او سپاهی ،فروی نیوزبنگر!


    گفتاکه اوتک است و،نامش بودسلیمان

    خواهی براین گواهی ،فروی نیوز بنگر


    اینجا"رئیسی"ازحق، خواهد مدد برایت

    با لطف خود الهی ، فروی نیوز بنگر


    شاعر : مجتبی رئیسی 10/7/1391


    ******
    *** سایتک فروی نیوز ***

    *
    خوابکم درزَد زچَشمم چون فیوز

    سَر زَدم بر سایتَک فروی نیوز

    *
    نیمه شب کردم خبرها را رَصد

    دیدم انصافاً خبرها بود به روز

    *
    شعر و تصویر و مطالبها زیاد

    خنده کردم ، هم کشیدم آه وُ سُوز

    *
    ای که دوری از فَضای فرخی

    دل گرفته ، گوشه ای کردی تو غُوز

    *
    گَــــر هوای فرخــی دارد دلت

    پَر بزن بر سایتَک فروی نیوز

    *
    گفتم آخر من ببینم کار کیست

    این همه ذُوق و زٍکاوت شد بُروز

    *دیدم آخر بود سلیمان مجریش

    تا بخواهی اهل حله ، اهل حقه ،اهل دور

    شاعر :حشمت اله رئیسی 1390

    ************
    مدیر فروی نیوز وابسته به هیچ گروه و شخصی نیست و کاملا مستقل و مردمی انجام وظیفه میکند .و تمام هزینه های سایت با خود مدیر سایت بوده و کوچکترین هزینه ای از کسی دریافت نشده است

    ****



    حرف دل مدیر:
    قلمم خودنویس است. با خودنویس رفاقت کرده ام برای تیزی و براقی اش. خون سیاهش را هم بگذارید به حساب رویم. اما دلخوشم که فریادم را در این وانفسای عالم با سکوت قلم می زنم و دست مریزادی به آن. و در این میان اگرفکرت، بکر نباشد می فهمی چرا حضرت باری فرموده: ن والقلم و ما یسطرون.


    ولا حَولَ وَ لا قُوَّةَ اِلا بِالله العَلُیِ العظیم
    توکّلتُ عَلَی الحَیّ الّذی لایَموت
    یا علی التماس دعا


    کسی که همیشه سعی میکنه

    بقیه رو شاد کنه...

    بیشتر از همه تنهاست...!!!

    اون رو تنها نذارید!

    چون هیچوقت به شما نمیگه که بهتون نیاز داره...

    (خیلی وقتها , خیلی زود دیر میشه)


    آگهی: رمز تولید بیشتر=فروش بیشتر

    آگهی خود رو به فروی نیوز بسپارید

    هدف مدیر سایت از جذب آگهی در فروی نیوز ، درخواست دوستان صمیمی و خیر خواه و در راستای توسعه کمی و کیفی سایت فروی نیوز و جبران بخشی از هزینه ها اقدام به پذیرش آگهی خواهم نمود . دوستان برای جذب آگهی فروی نیوز را یاری نماید.


    عجب سایتی درست کرده جلالی
    چه زیبا و چه پرمطلب چه عالی
    درونش محتوا دارد فراوان
    به زیبایی بیان کرده همه آن
    شعر از محمد علی

    تمام آنچه در این وبلاگ می گویم:
    اوّل حمد خدای قهّار کنم‌
    دوّم نعت احمد مختار کنم‌
    سوّم وصف حیدر کرّار کنم‌
    چارم هجو مردم پَروار کنم‌

    خدایا...!
    یاریم کن نگاهم...در افق این فضای مجازی...جز برای تو...نبیند
    و انگشتانم...جز برای تو...کلیدی را نفشرند...
    سلام دوستان عزیز هم وبلاگی.
    انشالله بتونم چیزایی و تو وبلاگم بذارم
    که اگه لیاقت پیدا کردم و امام زمانم اومد سر زد
    به وبلاگم،شرمندشون نباشم...
    فرض محال که محال نیست...
    مگه امام زمان نمیگه من مثل خورشید پشت ابرم...
    پس الان دارن میبینن من چی مینویسم و شما چی مینویسی...
    در پناه حق...

    دل مرده ام، قبول ... ای مسیح من!

    یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن...

    العجل ...
    ایجاد کننده وبلاگ : سلیمان جلالی

    فروی نیوز