تبلیغات
فروی نیوز
    • تبلیغات متنی شما در این قسمت با هزینه مناسب جهت ثبت تبلیغات با مدیریت وب تماس بگیرید
    • تبلیغات مشوق اراده ها در خلق پدیده ها
    • تبلیغات شما
    • تبلیغات متنی شما در این قسمت
    • تبلیغات متنی شما در این قسمت
    • تبلیغات متنی شما در این قسمت
    • تبلیغات متنی شما در این قسمت
    • تبلیغات متنی شما در این قسمت
    • تبلیغات متنی شما در این قسمت
    • تبلیغات متنی شما در این قسمت
    • فروش یک باب منزل مسکونی...
    • جهت ثبت تبلیغات خود در این بخش با مدیریت وب سایت تماس بگیرید
    • تبلیغات شما
    • شماره تماس عکاسی های شهر فرخی
    • معرفی بنا ها و جوشکارها
    • شماره تماس با تعمیر گاه های فرخی
    • شماره تماس با سفید کار های فرخی
    • شماره تماس با پمپ بنزین فرخی
    • توجه این بخش از سایت به زودی هدفمند خواهد شد لطفا برای هدفمندی زودتر به ما یاری رسانید
    • منتظر شما هستیم
مبــلغ به ریــــــــال:

نام و نام خانوادگی:

  • نویسنده : سلیمان جلالی سه شنبه 3 آذر 1394, 09:37 ق.ظ
    خییلی قشنگه این

    سالها پیش سرباز خوزستانی پس از اموزشی موقع تقسیم دید افتاده مشهد
    دلگیر و غمگین شد
    از طرفی ارادتش به اقا و از طرفی اوضاع بد مالی خانوادش
    اولین شبی که مرخصی گرفت با همون لباس سربازی رفت حرم اقا
    تا درد دل کنه و دلتنگیش رو به اقا بگه
    ساعتها یه گوشه حرم اشک ریخت
    وقتی برگشت به کفشداری تا پوتینهاش رو بگیره
    دید واکس زده و تمیزن
    کفشدار با جذبه با اون هیبت و موهای جوگندمی
    وقتی پوتین هاش رو داد نگاهی به چشم سرباز
    که هنوز خیس و قرمز از گریه بود کرد
    و گفت چی شده سرکار که با لباس سربازی اومدی خدمت اقا
    سرباز گفت:من بچه خورستانم
    اونجا کمک خرج پدر پیرم و خانواده فقیرمم
    هیچکس رو ندارم که انتقالی بگیرم
    نمیدونم چکار کنم..........
    کفشدار خندید و گفت اقا امام رضا خودش غریبه و غریب نواز
    نگران هیچی نباش
    دوسه روز بعد نامه انتقالی سرباز به لشکر ٩٢ زرهی اومد
    اونم تایم اداری
    سرباز شوکه بود
    جز اقا و اون کفشدار کسی خبر نداشت ازین موضوع
    هرجا و از هرکی پرسید کسی نمیدونست ماجرا رو
    سرباز رفت پابوس اقا و برگشت شهرش
    ولی نفهمید از کجا و کی کارش رو درست کرده
    چند سال بعد داشت مانور ارتش رو میدید

    ادامه داستان رو در ادامه مطلب بخوانید...




    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی یکشنبه 1 آذر 1394, 08:14 ق.ظ


    فروی نیوز:در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد. دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را بجان می‌خرید. 
    شبی از شبها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: «چرا این چنین خالی در چهره خود داری!»
    معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای.»
    جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.»
    لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: «چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟»
    معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!»
    جوان عاشق می‌گوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.»
    لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: «چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!»
    معشوقه جواب می‌دهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی!»
    جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد. آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید. به هر حال هر دو آنها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشیین آن جوان عاشق از معشوقه خداحافظی می‌کند تا از مسیر دریا باز گردد. معشوقه‌اش می‌گوید: «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!»
    جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: «دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.»

    معشوقه‌اش می‌گوید:

    ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید...




    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی شنبه 30 آبان 1394, 07:02 ق.ظ

    فروی نیوز :  ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا می رود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻣﯿﺮﯾﺰﻧﺪ ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ، ﺑﺎﯾﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ ﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ .

    ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺮﻣﯿﺨﯿﺰﻧﺪ . ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮﯼ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ .
    ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﻣﯿﺸﻮﺩ :

    لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید



    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی جمعه 29 آبان 1394, 09:13 ق.ظ


    درکانادا پیرمردی را به خاطردزدیدن نان به دادگاه احظارکردندپیرمردبه اشتباهش اعتراف کردولی کارخودش رااینگونه توجیه کرد:خیلی گرسنه بودم ونزدیک بود بمیرم ، قاضی گفت :توخودت می دانی که دزدهستی ومن ده دلارتوراجریمه می کنم ومیدانم که توانایی پرداخت آنرانداری به همین خاطرمن جای توجریمه راپرداخت میکنم، درآن لحظه همه سکوت کرده بودند ودیدند که قاضی ده دلارازجیب خوددرآوردودرخواست کردبه خزانه بابت حکم پیرمردپرداخت شودسپس ایستادوبه حاضرین درجلسه گفت:همه شمامحکوم هستیدوبایدهرکدام ده دلارجریمه پرداخت کنیدچون شمادرشهری زندگی میکنید که فقیرمجبورمی شودتکه ای نان دزدی کند؛ درآن جلسه دادگاه ۴٨٠دلارجمع شدوقاضی آن رابه پیرمردبخشید، مرحوم شیخ شعراوی می گوید:اگردرشهرمسلمانان فقیری دیدی ،بدان که ثروتمندان آن شهرمال اورامی دزدند.



    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی سه شنبه 26 آبان 1394, 04:29 ب.ظ
    ﻓﺮﺩﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﻬﺠﻪ ﺍﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ
    ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
    ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﺪ؟؟؟
    ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﺁﻣﯿﺰ ﮔﻔﺖ : ﮐﺮﻡ ﺿﺪ
    ﺳﯿﻤﺎﻥ؟ ﺑﻠﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ !
    ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺗﯿﺮﺁﻫﻦ ﻭ ﺁﺟﺮ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺸﻮ
    ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﯾﺎ ﺧﺎﺭﺟﯿﺸﻮ؟؟؟
    ﺍﻣﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺧﺎﺭﺟﯿﺶ ﮔﺮﻭﻧﻪ ﻫﺎ؟ !!!
    ﻣﺮﺩ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺩﻭﺧﺖ ﻭ ﺁﻧﻬﺎﺭﺍ ﺭﻭ
    ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
    ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺷﺪﻡ ﺩﺳﺘﺎﻡ ﺯﺑﺮ
    ﺷﺪﻩ،ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺧﺘﺮﻣﻮ ﻧﺎﺯ ﮐﻨﻢ !
    ﺍﮔﻪ ﺧﺎﺭﺟﯿﺶ ﺑﻬﺘﺮﻩ،ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺑﺪﻩ !
    ﻣﺘﺼﺪﯼ ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎﺵ ﯾﺦ ﺯﺩ ...
    ﭼﻪ ﺣﻘﯿﺮ ﻭ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﺁﻥ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ
    ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺍﺳﺖ !
    ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﯼ ﺷﻄﺮﻧﺞ،ﺷﺎﻩ ﻭ
    ﺳﺮﺑﺎﺯ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺟﻌﺒﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯿﮕﯿﺮﻧﺪ
    ﺟﺎﯾﮕﺎﻩ ﺷﺎﻩ ﻭ ﮔﺪﺍ،ﺩﺍﺭﺍ ﻭ ﻧﺪﺍﺭ ﻗﺒﺮ
    ﺍﺳﺖ ... ﺗﻘﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺳﺎﺯ ﺍﺳﺖ ...
    ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﮐﺒﺮﯾﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﻪ "ﮐﺒﺮ " ﺩﺍﺷﺖ ﻧﻪ
    "ﺭﯾﺎ " ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﮐﻪ "ﺗﻘﻮﺍ " ﺑﺎ ﯾﮏ " ﺗﻖ " " ﻭﺍ " نرود!


    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی سه شنبه 26 آبان 1394, 01:22 ب.ظ
    دکتری برای خواستگاری دختری رفت، ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم که مامانت به عروسی نیاید! 
    آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت:در سن یک سالگی پدرم مرد و مادرم برای اینکه خرج زندگیمان را تامین کند در خانه های مردم رخت و لباس میشست..

    حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است. 
    نه فقط این، بلکه این گذشته مادرم مرا خجالت زده کرده است.
    به نظرتان چکار کنم!!
     استاد به او گفت:از تو خواسته ای دارم ؛به منزل برو و دست مادرت را بشور، فردا به نزد من بیا و بهت میگم چکار کنی و جوان به منزل رفت و اینکار را کرد ولی با حوصله دستای مادرش را در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود انجام داد..زیرا اولین بار بود که دستان مامانش درحالی که از شدت شستن لباسهای مردم چروک شده و تماما تاول زده و ترک برداشته اند را دید ، طوری که وقتی آب را روی دستانش میریخت از درد به لرز میفتاد.
     پس از شستن دستان مادرش نتونست تا فردا صبر کند و همون موقع به استاد خود زنگ زد و گفت: ممنونم که راه درست را بهم نشون دادی! من مادرم را به امروزم نمیفروشم..چون اون زندگی اش را برای آینده من تباه کرد!! 

    سلامتی همه مادرای دوست داشتنیمون صلوات



    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی یکشنبه 24 آبان 1394, 10:55 ب.ظ

    ﭘﺪﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ به فرزندش گفت :

    ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ. امیدوارم ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ!

    1) ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺵ!

    2) اﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ!

    3) ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ!

    لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید




    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی یکشنبه 24 آبان 1394, 07:57 ق.ظ
    فروی نیوز قطره عسلی بر زمین افتاد، مورچه ی کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود، پس برگشت و جرعه ای دیگر نوشید... باز عزم رفتن کرد، اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد، پس بر آن شد تا خود را در عسل بیاندازد تا هر چه بیشتر و بیشتر لذت ببرد... مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد... اما (افسوس) که نتوانست از آن خارج شود، پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت... در این حال ماند تا آنکه نهایتا مرد...


     بنجامین فرانکلین میگوید:

    دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ!
    پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد، و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک میشود...

     این است حکایت دنیا


    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی شنبه 23 آبان 1394, 03:05 ب.ظ

    روزی جوانی پیش پدرش آمدو گفت:دختری رادیده ام ومیخواهم بااوازدواج کنم .من شیفته زیبایی این دختر وجادوی چشمانش شده ام .
    پدرباخوشحالی گفت :بگواین دخترکجاست تابرایت خواستگاری کنم وبه اتفاق رفتند تادخترراببینند اماپدربه محض دیدن دختر دلباخته اوشدوبه پسرش گفت:
    ببین پسرم این دخترهم ترازتونیست وتونمیتوانی اوراخوشبخت کنی اورابایدمردی مثل من که تجربه زیادی درزندگی داردسرپرستی کند تابتواندبه اوتکیه کند
    پسر حیرت زده جواب داد :امکان نداردپدرکسی که بااین دخترازدواج میکند من هستم نه شما.....
    پدروپسرباهم درگیرشدند وکارشان به اداره پلیس کشید
    ماجرارابراب افسرپلیس تعریف کردند.افسردستورداددختررااحضارکنندتاازخوداوبپرسندکه میخواهد با کدامیک ازاین دوازدواج کندافسرپلیس بادیدن دخترشیفته جمال ومحودلربایی اوشد وگفت :این دختر مناسب شمانیست بلکه شایسته ی شخص صاحب منصبی چون من است واین بارسه نفری باهم درگیرشدند وبرای حل مشکل نزدوزیررفتند وزیربادیدن دخترگفت :اوباید باوزیری مثل من ازدواج کند .....و.....قضیه ادامه پیداکرد تا رسید با شخص امیر امیرنیز مانند بقیه گفت:این دخترفقط بامن ازدواج میکند...





    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی پنجشنبه 21 آبان 1394, 09:21 ق.ظ
    ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﯼ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﺑﺮﺩﻥ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﺭﺩﻭ ﻣﯿﮑﻨﻪ، 
    ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﺣﺮﮐﺖ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺗﻮﻧﻞ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯿﺸﺪﻩ ﮐﻪ ﻧﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺗﺎﺑﻠﻮﯾﯽ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﺩﯾﺪﻩ میشد : 
    ﺣﺪﺍﮐﺜﺮ ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ﺳﻪ ﻣﺘﺮ، ﻭ ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻫﻢ ﺳﻪ ﻣﺘﺮ .

     ﻭﻟﯽ ﭼﻮﻥ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻗﺒﻼ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﯿﺮ ﺭﻭ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ با سرعت زیاد ﻭﺍﺭﺩ ﺗﻮﻧﻞ ﻣﯿﺸﻮﺩ 
    اما به یکباره ﺳﻘﻒ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺑﻪ ﺳﻘﻒ ﺗﻮﻧﻞ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﺍﺩﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﺩﺭ ﺍﻭﺍﺳﻂ ﺗﻮﻧﻞ ﺗﻮﻗﻒ ﻣﯿﮑﻨﺪ .

     ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﺭﻭﻡ ﺷﺪﻥ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﻣﺴﻮﻟﯿﻦ ﻭ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ . 
    ﭘﺲ ﺍﺯ ﺑﺮﺭﺳﯽ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﻣﺸﺨﺺ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻻﯾﻪ ﺁﺳﻔﺎﻟﺖ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﺭﻭﯼ ﺟﺎﺩﻩ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺷﺪﻩ 
    ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺷﺪﻩ ...

    ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﭼﺎﺭﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺑﻪ ﮐﻨﺪﻥ ﺁﺳﻔﺎﻟﺖ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﻪ ﺑﮑﺴﻞ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺩﯾﮕﺮ ﻭ ... نظر دادند
    ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﭼﺎﺭﻩ ﺳﺎﺯ ﻧﺒﻮﺩ .




    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی سه شنبه 19 آبان 1394, 07:57 ب.ظ
    ﮔﻮﯾﻨﺪ: ﺣﻀﺮﺕ ﺁﺩﻡ (ﻉ) ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺷﺶ ﻧﻔﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ. ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﻃﺮﻑ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻭ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺮﻑ ﭼﭗ ﻭﯼ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ. ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺳﻔﯿﺪ ﻭ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.

    ﺁﺩﻡ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﻔﯿﺪﻫﺎ ﮐﻪ ﺳﻤﺖ ﺭﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﮐﯿﺴﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﻋﻘﻠﻢ. ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﻣﻐﺰ.

    ﺍﺯ ﺩﻭﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺗﻮ ﮐﯿﺴﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﻣﻬﺮ ﻫﺴﺘﻢ. ﺁﺩﻡ (ﻉ) ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﺩﻝ.

    ﺍﺯ ﺳﻮﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺗﻮ ﮐﯿﺴﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﺣﯿﺎ ﻫﺴﺘﻢ. ﺁﺩﻡ (ﻉ) ﺳﺆﺍﻝ ﮐﺮﺩ: ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﭼﺸﻢ.

    ﺳﭙﺲ ﺁﺩﻡ (ﻉ) ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺐ ﭼﭗ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﯿﺎﻫﺎﻥ ﺳﺆﺍﻝ ﮐﺮﺩ: ﺗﻮ ﮐﯿﺴﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺗﮑﺒﺮ ﻫﺴﺘﻢ. ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﻣﻐﺰ. ﺁﺩﻡ (ﻉ) ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺎ ﻋﻘﻞ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺟﺎ ﻫﺴﺘﯿﺪ؟ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﻡ، ﻋﻘﻞ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ.

    ﺍﺯ ﺩﻭﻣﯽ ﺳﺆﺍﻝ ﮐﺮﺩ: ﺗﻮ ﮐﯿﺴﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﺣﺴﺪ ﻫﺴﺘﻢ. ﺁﺩﻡ (ﻉ) ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﺩﻝ. ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺎ ﻣﻬﺮ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺟﺎ ﻫﺴﺘﯿﺪ؟ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﻡ، ﻣﻬﺮ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ.

    ﺍﺯ ﺳﻮﻣﯽ ﺳﺆﺍﻝ ﮐﺮﺩ: ﺗﻮ ﮐﯿﺴﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﻃﻤﻊ ﻫﺴﺘﻢ. ﺁﺩﻡ (ﻉ) ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﭼﺸﻢ. ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺎ ﺣﯿﺎ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺟﺎ ﻫﺴﺘﯿﺪ؟ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﮐﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺷﻮﻡ، ﺣﯿﺎ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.



    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی دوشنبه 18 آبان 1394, 11:50 ق.ظ
     سال۱۳۷۹ درخدمت مرحوم ابوی برای عیادت دوست بیماری رفته بودم...
    پیرمرد شیک و کراوات زده ای هم آنجا حضور داشت، برحسب اتفاق ، چنددقیقه بعداز ورود ما اذان مغرب میگفتند... آن آقای پیر کراواتی، باشنیدن اذان کیف چرمی ظاهرا گرانقیمتش را باز کرد و سجاده اش را درآورد و زودتر از سایرحضار مشغول نماز شد!
    شخصا برای من جالب بود که یک پیرمرد شیک و صورت تراشیده و کراواتی اینطور مقید به نماز اول وقت باشد... 
    بعداز اینکه همه نمازشان خواندند ، مرحوم پدرم خطاب به ایشان با صدای بلند(بدلیل سنگینی گوش پیرمرد) گفتند:
    آقای مهندس، قضیه نماز اول وقت و مرحوم حاج شیخ و رضاخان را برای مجتبی تعریف کنید ... دوستدارم از زبان خود جنابعالی بشنود...
    حس کنجکاوی ام تحریک شده بود که بدانم ماجرا ازچه قرارست که، آقای مهندس لبخندی زدند و اینطور شرح دادند:

    مدتی بود که از طرف سردارسپه(از القاب رضاشاه) مسئول اجرای قسمتی از طرح تونل کندوان درجاده چالوس شده بودم..،
    ازطرفی فرزند دومم که پسربزرگم باشه، مبتلا به سرطان خون شده بود، دکترها حتی اطباء فرنگ جوابش کرده بودند و خلاصه هرلحظه منتظر مرگ بچه بودیم.
    خانمم یکروز گفت که برای شفای بچه بریم مشهد دست بدامن امام رضا ع بشیم... البته آنموقع من اینحرفهارو قبول نداشتم ولی چون مادربچه خیلی مضطرب و دلشکسته بود قبول کردم... مشهد که رسیدیم تقریبا آخرشب بود، فردا صبح بچه را بغل کردم و رفتیم حرم...
    وارد صحن که شدیم، خانمم خیلی آه و ناله و گریه میکرد... گفت بریم داخل که من امتناع کردم گفتم همینجا خوبه و... بچه را ازمن گرفت و گریه کنان رفت داخل سمت ضریح و....
    یک ملای پیر کوچولو توجه منو بخودش جلب کرد...روی زمین نشسته بود و سفره کوچکی که مقداری انجیر و نبات خرد شده در آن دیده میشد مقابلش پهن بود و مردم صف ایستاده بودند...
    هرکس مشکلش را به آن آخوندپیر میگفت و او یا چندعدد انجیر یا مقداری نبات درون دست طرف میگذاشت و بنده خدا خوشحال و خندان تشکرمیکرد و میرفت.
    به خودم گفتم عجب مردم احمق و ساده ای داریم ما... پیرمرد چطور همه را دلخوش میکند ، آنهم با انجیر یا تکه هایی از نبات!
    حواسم از خانم و پسرم پرت شده بود و تماشاگر این صحنه بودم که شیخ نگاهی بمن انداخت و بعد با دست اشاره کرد یعنی بروم جلو...
    رفتم جلو سلام کردم ... بعداز لحظاتی بمن گفت:
    حاضری باهم شرطی بگذاریم؟!
    گفتم:
    چه شرطی؟... برای چی؟!
    شیخ گفت:
    قول بده در ازاء سلامتی و شفای پسرت، یکسال تمام نمازهای یومیه را سروقت اذان بخوانی!!!
    خیلی تعجب کردم... ازکجا میدانست... این چه شرطی بود...




    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی دوشنبه 18 آبان 1394, 10:40 ق.ظ


    ﻣﺮﺩﯼ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭ، ﻫﻤﺴﺮ ﻭ فرزندش ﺭﺍ ﺑﺮﻋﻬﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ،
    ﻭ ﻧﺰﺩ اربابی ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، وی ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺵ ﺍﺧﻼﺹ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ کارها ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﻞ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺩﺍﺩ،
    یک ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻭ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﻧﺮﻓﺖ.
    ﺑه همین ﻋﻠﺖ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩﺗﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻢ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﻧﮑﻨﺪ
    . ﺯﯾﺮﺍ ﺣﺘﻤﺎ ﺑه خاﻃﺮ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩﺵ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
    ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ در روز بعد ﺳﺮﮐﺎﺭﺵ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ارباب ﺣﻘﻮﻗﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩ. ﮐﺎﺭﮔﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ تشکر کرد و ﺩﻟﯿﻞ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ.
    ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩ.
    ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑه شدت ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ
    ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: 
    ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﮐﻢ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﺮﺩ...
    ﻭ ﮐﺎﺭﮔﺮ باز هم ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ و علت این کار را ﺍﺯ ﺍﻭ نپرسید.




    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی شنبه 16 آبان 1394, 10:16 ق.ظ

    خداوند از عزراییل پرسید : تابحال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمی را میگرفتی؟

    جواب داد:یک بارخندیدم یک بار گریه کردم و یک بار ترسیدم

    "خنده ام" زمانی بود که به من فرمان دادی جان مردی را بگیرم ٰٰ، او را در کنار کفاشی یافتم که به کفاش میگفت کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد ! به حالش خندیدم و جانش را گرفتم .

    "گریه ام " زمانی بود که به من دستور دادی جان زنی را بگیرم ، او را در بیابان گرم و بی آب و درختی یافتم که در حال زایمان بود .منتظرم ماندم تا نوزادش را به دنیا امد سپس جانش را گزفتم . دلم به حال آن نوزاد بی سرپناه در ان بیابان گرم سوخت و گریه کردم .

    "ترسم" زمانی بود که به من امر کردی جان فقیهی را بگیرم ، نوری از اتاقش می آمد هر چه نزدیک تر میشدم نور بیشتر میشد و زمانی که جانش را گرفتم از درخشش چهره اش وحشت زده شدم ...

    در این هنگام خدا به عزراییل گفت : میدانی آن عالم نورانی کیست؟ ... او همان نوزادیست که در بیابان به حالش گریستی ، من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم .

    هر گز گمان مکن که با وجود من ،موجودی در جهان بی سرپناه خواهد بود.


    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی جمعه 15 آبان 1394, 11:46 ق.ظ


    فروی نیوز :لطفاً این متن را دو بار بخوانید:

    در یك ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻣﺴﺘﻨﺪ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺣﺶ ﺭﻭ ﭘﺨﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩ.

    نشاﻥ مى داد یك ﮔﺮﻭﻩ ﻣﺤﻘﻖ یك ﺳﺮﯼ ﻻﺷﻪ ﻣﺮﻍ ﺭﻭ ﺩﺍﺧﻞ یك ﺗﻮﺭﯼ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺑﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﯼ ۱۰-۲۰ ﻣﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺣﻔﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ یك ﺭﻭﺑﺎﻩ آﻣﺪ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﻮ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ یك ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﯾﻦ ﻻﺷﻪ ﻯ ﻣﺮغ ها ﺭﻭ ﺟﺎﺑﺠﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ؛ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺱ ﺗﯿﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺍﻻﻥ مى رود ﻭ ﺑﻘﯿﻪ ﻯ ﮔﻠﻪ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ ﺭﻭ مى آورد؛ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ یك ﺭوﺑﺎﺕ ﺟﺮﺛﻘﯿﻞ ﺗﻮﺭﯼ ﺭﻭ ﺟﺎﺑﺠﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺍﻭﺭﺩﻥ ﺗﻮ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ ﻭ مخفى اش ﮐﺮﺩند ﻭ ﺑﺎ یك ﻣﺎﯾﻌﯽ ﮐﻪ ﺍﺳﭙﺮﯼ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﺍﺛﺮ ﺑﻮ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ، ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺑﺮﺩﻧﺪ.
    * ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ همان ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻭ ۷-۸ ﺗﺎ ﺭﻭﺑﺎﻩ دیگه آمدن ﺳﺮ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺍﻭﻝ ﻭ ﻫﺮﭼﯽ ﮔﺸﺘﻨﺪ ﻣﺮﻏﻬﺎ ﺭﻭ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﮑﺮﺩند ﻫﺮ ﭼﯽ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﻭ ﺑﻮ ﮐﺮﺩﻥ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻭ آن ۷-۸ ﺗﺎ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﻭﻟﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺸﺘﻦ ﮐﺮﺩ.
     ﺟﺎﻟﺒﯿﺶ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﯽ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻣﯿﮕﺸﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﺎﻻ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺩﻭﺭ مى شدند ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻮ ﻣﯿﮑﺸﯿد!؟ محققین ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺳﯿﻢ ﮐﻤﯽ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﺗﺎ ﺣﺪﯼ ﮐﻪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻣﺮغ ها ﺭﻭ ﺩﻳﺪ.
     ﺍﯾﻦ ﺩﻓﻌﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ، ﺭﻭﺑﺎﻩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺮغ ها ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻧﺪاﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ.




    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی سه شنبه 12 آبان 1394, 02:23 ق.ظ
    فروی نیوز : دو اردک بعد از دعوایی که هیچ‌وقت زیاد طول نمی‌کشد، از هم جدا می‌شوند و در جهت مخالف هم شنا می‌کنند. بعد هر یک از اردک‌ها چند بار بال‌هایش را به شدت به هم می‌زند و انرژی مازادی را که در طول دعوا در او جمع شده، آزاد می‌کند. آن‌ها بعد از به هم زدن بال‌هایشان با آرامش روی آب شناور می‌شوند، مثل این که هیچ اتفاقی نیفتاده است.

    اگر اردک ، ذهن انسان را داشت ؛ این درگیری را با فکر کردن و داستان‌سازی درباره‌ی آن زنده نگه می‌داشت. داستان اردک احتمالا این می‌شد :

    «باور نمی‌کنم چنین کاری کرده باشد. تا چند سانتی‌متری من جلو آمد. فکر می‌کند برکه مال اوست. اصلاً ملاحظه‌ی حریم مرا نمی‌کند. دیگر هرگز به او اعتماد نخواهم کرد. دفعه‌ی بعد برای اذیت و آزار من کاردیگری خواهد کرد. مطمئنم از حالا دارد توطئه‌چینی می‌کند. ولی من دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. درسی به او می‌دهم که هرگز فراموش نکند.»...
    اگر اردک دارای ذهن انسان بود،‌ چه‌قدر زندگی برایش دشوار می‌شد...

    درسی که اردک به ما می‌آموزد این است :
    بال‌هایت را به هم بزن
    ماجرا را رها کن و به تنها مکان قدرت ، یعنی زمان حال برگرد.


    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی یکشنبه 10 آبان 1394, 08:55 ق.ظ


    فروی نیوز: روزی حکیمی به شاگردانش گفت:فردا هرکدام یک کیسه بیاورید و در آن به تعداد آدم هایی که دوستشان ندارید و از آنها بدتان می آید پیاز قرار دهید!
    روزبعد همه همین کار را انجام دادند و حکیم گفت:هر جا که می روید این کیسه را با خود حمل کنید.
    شاگردان بعد از چند روز خسته شدند و به حکیم شکایت بردند که:پیاز ها گندیده و بوی تعفن گرفته است و ما را اذیت می کند.حکیم پاسخ زیبایی داد:این شبیه وضعیتی است که شما کینه دیگران را در دل نگه دارید.
    این کینه قلب و دل شما را فاسد می کند.و بیشتر از همه خودتان را اذیت خواهد کرد.پس "ببخشید" و "بگذرید" تا "آزار" نبینید


    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی جمعه 8 آبان 1394, 05:23 ب.ظ
    فروی نیور : ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﺮ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺣﮑﻤﺮﺍنی ﻣﯿﮑﺮﺩ 
    ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻃﺒﯿﺒﺎﻥ ﺍﺯ درمان ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﺶ ﻋﺎﺟﺰ ﻣﺎﻧﺪند ﻭ ازﺷﺎﻩ ﻋﺬﺭ ﺧﻮﺩ
    ﺭﺍ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳتﺷﺎﻥ کاری ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ .
    ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﺍﻋﻼم ﻧﻤﺎﯾﺪ .

    ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ کسی را ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﻢ ،
    که ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﺭ ﻗﺒﺮی که برای من آماده کرده اند ﺑﺨﻮﺍبد !
    ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﮐﺸﻮﺭ ﭘﺨﺶ ﺷﺪ 
    ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺑﺨﻮﺍﺑﺪ . 
    ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺩﺭاﯾﻦ ﻗﺒﺮ بخوابد
    فقط ﯾﮏ ﺷﺐ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ،ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺮﺩﻡ شود.

    ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﻭ روزنه ای ﺑﺮﺍﯼ نفس کشیدنﻭ ﻫﻮﺍ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﻤﯿﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻨﺪ .
    ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑه ﺨﻮﺍﺏ ﺭﻓﺖ .
    ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪنکیر و منکر ﺑﺎﻻﯼ قبرش ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ.
    ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻨﺪ ﻭ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯿﮕوید ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪند:
    ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯽ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟ 
    ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻣﺮﮐﺐ ‏(ﺧﺮ ‏) ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩیگر
    ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ .





    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی پنجشنبه 7 آبان 1394, 08:15 ق.ظ


    فروی نیوی: پیر مردی تصمیم گرفت تا با پسر وعروس ونوه ی چهارساله خود زندگی کند.دستان پیر مرد می لرزیدوچشمانش خوب نمیدید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام غذایش را روی میز ریخت و لیوانی رابرزمین انداخت وشکست.

    پسروعروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند:باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد. آنها یک میز کوچک در گوشه اطاق قراردادند وپدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد . بعد از این که یک بشقاب از دست پدر بزرگ افتاد و شکست دیگر مجبور بود غذایش را درکاسه چوبی بخورد هروقت هم خانواده او را سرزنش می کردند پدر بزرگ فقط اشک می ریخت وهیچ نمی گفت.
    یک روز عصر قبل از شام پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد. پدر روبه او کرد وگفت:پسرم داری چی درست می کنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت:دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید در آنها غذا بخورید!

    یادمان بماند که : "زمین گرد است..."


    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,


    نویسنده : سلیمان جلالی چهارشنبه 6 آبان 1394, 07:03 ق.ظ
    سفیر انگلیس در دهلى از مسیری در حال گذر بود، که یك جوان هندی، لگدی به گاوی میزند ، "گاوی كه درهندوستان مقدس است"!
    فرماندار انگلیسی پیاده شده وبسوی گاو میدود و گاو را میبوسد و تعظیم میکند! 
    بقیه مردم حاضر كه میبینند یك غریبه اینقدر گاو را محترم میشمارد، در جلوى گاو ، سجده میكنند و آن جوان را بشدت مجازات میكنند.
    همراه فرماندار با تعجب میپرسد:
    چرا این كار را كردید؟!
    فرماندار میگوید:
    لگد این جوان آگاه، میرفت كه فرهنگ هندوستان را هزار سال جلو بیاندازد، ولی من نگذاشتم!

    از کتاب "جهانی که من میشناسم"
    برتراند رئال


    دسته بندی : داستانهای کوتاه و پند آموز ,



    » شاهکار مولانا در تقسیم بندی انسانها​​​ ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 )
    » ای بزرگ اخر بجنبان ریش را... ( چهارشنبه 16 فروردین 1396 )
    » خبر خیلی مهم tanz ( پنجشنبه 10 فروردین 1396 )
    » ۱۲ نفر نامزد انتخابات پنجمین دوره شورای اسلامی سال ۹۶ شدند ( دوشنبه 7 فروردین 1396 )
    » شعر ناروَز (نوروز) ( شنبه 5 فروردین 1396 )
    » نوروز ۹۶ مبارک باد ( سه شنبه 1 فروردین 1396 )
    » انالله وانا الیه راجعون ( شنبه 20 آذر 1395 )
    » متنى از جنس طلا ( سه شنبه 4 آبان 1395 )
    » همایش شیر خوارگان حسینی شهر فرخی ( شنبه 17 مهر 1395 )
    » جلسه برنامه ریزی سوگواری مسجد امام جعفر صادق ع فرخی ( شنبه 10 مهر 1395 )
    » مجهز شدن پیرمردهای صف اول مسجد جامع به گوشی اندروید و تلگرام ( شنبه 10 مهر 1395 )
    » مراسم استقبال از کاروان پیاده مشهد تا کربلای انصارالحسین ( شنبه 10 مهر 1395 )
    » برنامه عزاداری و سوگواری محرم1395 هیئت قمر بنی هاشم ع فرخی ( پنجشنبه 8 مهر 1395 )
    » دیدار بسیجیان شهر فرخی به مناسبت هفته دفاع مقدس ( چهارشنبه 7 مهر 1395 )
    » محرم امسال ( چهارشنبه 7 مهر 1395 )
    » بربال ااندیشه ها ( یکشنبه 4 مهر 1395 )
    » عکس های یادگاری دانش آموزان فرخی ( یکشنبه 4 مهر 1395 )
    » حرف منطق ( شنبه 3 مهر 1395 )
    » گرامیداشت هفته دفاع مقدس ( شنبه 3 مهر 1395 )
    » تبریک آغازسال تحصیلی ( شنبه 3 مهر 1395 )
    » فروی نیوز مجدد فعال شد ( شنبه 3 مهر 1395 )
    » حاجیه صغری کاظمی مسافر دیار باقی شد ( شنبه 13 شهریور 1395 )
    » اسماعیل عنایت رئیس جدید شورای اسلامی فرخی شد ( یکشنبه 7 شهریور 1395 )
    » ​یک کشته و دو مجروح در سانحه رانندگی فرخی خوروبیابانک ( یکشنبه 31 مرداد 1395 )
    » گزارش تصویری مراسم افتتاح آب شیرین کن فرخی ( پنجشنبه 28 مرداد 1395 )
    » انا لله و انا الیه رالجعون ( چهارشنبه 20 مرداد 1395 )
    » حکایت پادشاه و وزیر عاقل ( سه شنبه 19 مرداد 1395 )
    » حکایت زیبا از اثرات قرآن خواندن ( دوشنبه 18 مرداد 1395 )
    » فصل خرماپزون رسید "نشان خرما و نیم با در کلوخ ها و خوشه ها " ( یکشنبه 17 مرداد 1395 )
    » مراسم سنتی ساعت خوش کردن فرخی +45 عکس ( یکشنبه 17 مرداد 1395 )
    موضوعات
    » محرم 95 (4)
    » رمضان 95 (15)
    » آیت مداری (11)
    » خبر های قرآنی (42)
    » نظرات شما (8)
    » خبرنگاران افتخاری فروی نیوز (19)
    » زوم کن ولی حساس نشو... (24)
    » گلزار شهدای شهر فرخی (158)
    » محرم 94 (53)
    » محرم 93 (104)
    » محرم 92 (99)
    » محرم 91 (80)
    » مـــحرم 90 (9)
    » رمضان 94 (60)
    » رمضان 93 (36)
    » مسابقه (1)
    » مناسبتها (303)
    » دانستنیها (42)
    » خبر ورزشی (43)
    » پیام های مدیر فروی نیوز (201)
    » تبلیغات در سایت فروی نیوز (119)
    » پند ها و زندگینامه علمای بزرگ (16)
    » عکسها و خاطرات سفرها مدیر (82)
    » اخبار هیئت ها و مساجد فرخی ها (547)
    » نرم افزار ها فروی نیوز (70)
    » کلیپ ها فروی نیوز (380)
    » پرسش و پاسخ (74)
    » اخبار عمومی (164)
    » عکس زیبا (345)
    » اطلاعــیه ها (629)
    » خبرهای شهرستان (185)
    » دکتر کریمی (19)
    » سیاسی (263)
    » سرگرمی (208)
    » تلنگر (127)
    » درخواستها فرخی (97)
    » اس ام اس و اشعار زیبا (56)
    » اسیران خاک و عکسهای قدیمی (202)
    » خبـــــــرهای انتقادی (97)
    » اشعار فرخی (39)
    » فــــروی (310)
    » بدون شرح (262)
    » اخبار روز فرخی (1084)
    » جوک های پـَــ نـَـه پـَــ (3)
    » داستانهای کوتاه و پند آموز (290)
    » بسته های فرهنگی فروی نیوز (706)
    » خطبه هاو تصاویر نماز جمعه فرخی (355)

    لینکدونی

    » خندوانه
    » خیریه امام سجاد علیه السلام
    » اخبار شهرستان خوروبیابانک
    » پایگاه اطلاع رسانی مراجع
    » تارنمای دکتر کریمی
    » خیریه امام سجاد علیه السلام
    » افتاب شهر فروی
    » آپلود عکس
    » نخل های فرخی
    » قلب كویر
    » آپلود آهنگ
    » دست ساخته های چرمی من
    » آپلود عکس
    » سلام بر مهدی موعود
    » نماز پلی به سوی بهشت
    » فیروز بشیری
    » ظهور نزدیک است
    » سید فروی
    » سایت شخصی علی اصغر آخوندی
    » کتابخانه دیجیتال نور
    » مدیون شهداءشلمچه -ترابی
    » هیئت جوانان سائلین الزهرا فرخی
    » فروی ناب
    » محرم فرخی
    » ( سرو قامتان )
    » پایگاه اطلاع رسانی ستاد نماز جمعه شهر فرخی
    » اوقات شرعی به افق شهر فرخی
    » ای کــــــــلـــــــــــک2
    » وب سایت شخصی مصطفی غلامرضایی
    » بی بی سی فروی
    » روستای امامیه شهرستان نكاء
    » کلاس اول من
    » دوست خدا
    » خَوَرِ فروی
    » صندوق امام سجاد ع
    » سرای دانش پژوهان پردیس الزهرا سمنان
    » سیدابوالقاسم نبوی
    » سیدابوالقاسم نبوی
    » خبر فروی
    » حق پیشگان عدالت
    » حق پیشگان عدالت
    » اردیب نیوز
    » فرخی ها
    » نسیم فرخی
    » رنج باند
    » فروی
    » صفای فرخی
    » سایت جندق نیوز ( اخبار و اطلاعات شهر جندق)
    » شهر فرخی
    » صنایع چوب وام دی اف کویر
    » دنیای علمی ، آموزشی و سرگرمی
    » استخدادمی
    » دفتر امام جمعه دامغان سید محمود ترابی
    » فروی با نوای یاران
    » @حوریه های بهشتی@
    » نسیم فرخی(حسین رئیسی)
    » هیئت جوانان بین الحرمین فرخی
    » دوستانه
    » مطالب من
    » شجره ی طیبه ی صالحین
    » اخبار استخدامی کل کشور
    » فقط برای خنده
    » برادران شیخی
    » بروی بنر
    » طراحی انواع بنر
    » farvi2013
    » فقط خنده
    » خنددارجالب
    » شبکه اطلاع رسانی تدبیر و امید
    » دانلود آهنگ
    » دفتر زیارتی و سیاحتی غیاث نایین
    » شاعر لقمانی
    » آسمان همیشه آبی نیست
    » داداش نیما
    » اپ کده سایت محلی اپلود عکس
    » امام حسن مجتبی(ع) کریم آل طه
    » تبادل لینک
    » وارثان روح الله
    » کویر، نگین اصفهان
    » بازی های فروی
    » دانستنیهای قرآن
    » سایت تلسكوپ هابل
    » بزرگترین سایت دانلود در فرخی(رز دانلود)
    » بزرگترین سایت دانلود در فرخی
    » سایت کانون مداحان
    » اوقات شرعی رمضان 92 شهر فرخی
    » مسافـران آخـرت
    » اداره تبلیغات اسلامی
    » پخش زنده شبکه های سیما
    » رسانه فرهنگی وخبری نایین قائم
    » لیست لینک ها
    + ارسال لینک

    آمار بازدید


    کل بازدید ها :
    بازدید امروز :
    بازدید دیروز :
    بازدید این ماه :
    بازدید ماه قبل :
    تعداد نویسندگان :
    تعداد کل مطالب :
    آخرین بروز رسانی :

    درباره ما


    بسم الله

    کوله بارت بربند
    شاید این چند سحر
    فرصت آخر باشد
    که به مقصد برسیم
    بشناسیم خدا
    و بفهمیم که یک عمر
    چه غافل بودیم
    می شود آسان رفت
    می شود کاری کرد
    که رضا باشد او
    ای سبکبال
    در این راه شگرف
    در دعای سحرت
    در مناجات خدایی شدنت
    هرگز از یاد مبر
    من جا مانده بسی محتاجم...

    در کلبه ما رونق اگر نیست
    صفا هست
    انجا که صفا هست
    در ان نور خدا هست


    کــام مـــا بــا نــام حـیـــدر (ع) بــاز شــد

    دسـت او را بیـن که هستـی ســاز شــد

    یا علی (ع) را فاطمه (س) گفته است و ما

    یا حسین (ع) گفتیم و عشــق آغاز شـد

    @@@@@
    همیشه وقتی که آب میخوریم
    میگوییم سلام بر حسین(ع)

    بیایید وهر وقت که روزه هستیم
    آب میبینیم ونمی خوریم آرام بگوییم:

    یا ابولفضل العباس

    @@@@

    با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما همشهریان و بازدید کنندگان سایت اطلاع رسانی*** فــــروی نیوز ***خواهشمند است جهت بالابردن کیفیت کمی و کیفی سایت با نظرات ارزشمند خود در قسمت «نظرات» ما را در هرچه بهتر نمودن مطالب و محیط سایت یاری فرمائید .

    همچین شما می توانید در قسمت نظرات سوالات و مشكلات خود را مطرح فرمایید تا در اسرع وقت جوابیه از مدیر سایت اخذ و به ایمیل ثبت شده توسط شما ارسال گردد . با تشكر
    hasti643@yahoo.com

    ارتباط مستقیم با سلیمان جلالی مدیر سایت


    09133232633

    09130232633

    03146372633

    03158534633

    تلگرام 09133232633

    ******
    "فروی نیوز بنگر"

    گفتم خبر چه داری؟از شهرو از دیارم

    گفتا توهرچه خواهی،فروی نیوز بنگر


    گفتم خبر به روزاست؟ با آه وتاب وسوزاست؟

    گفتا به سوز و آهی، فروی نیوز بنگر


    گفتم که خاطراتم ، گم گشته در درونم

    گفتا گذشته خواهی ، فروی نیوز بنگر


    گفتم دراین خبرها ،ماندم سر دوراهی

    گفتا سر دوراهی ،فروی نیوز بنگر


    گفتم کلاغ و لابی، گاهی صفا نبینم ؟

    گفتا به رسم شاهی،فروی نیوز بنگر


    گفتم! نود ،مجازی ! سقا ،نگار دیدم

    گفتا هرآنچه خواهی،فروی نیوز بنگر


    گفتم ز یزد وتهران، نایین و هیأتش گو

    گفتا که گاه گاهی ، فروی نیوز بنگر



    گفتم خبردراین سایت،هم تازه وبه روزاست؟

    گفتا تو صبحگاهی ،فروی نیوز بنگر


    گفتم که صاحبش کیست؟این کاریک نفرنیست

    گو دارد او سپاهی ،فروی نیوزبنگر!


    گفتاکه اوتک است و،نامش بودسلیمان

    خواهی براین گواهی ،فروی نیوز بنگر


    اینجا"رئیسی"ازحق، خواهد مدد برایت

    با لطف خود الهی ، فروی نیوز بنگر


    شاعر : مجتبی رئیسی 10/7/1391


    ******
    *** سایتک فروی نیوز ***

    *
    خوابکم درزَد زچَشمم چون فیوز

    سَر زَدم بر سایتَک فروی نیوز

    *
    نیمه شب کردم خبرها را رَصد

    دیدم انصافاً خبرها بود به روز

    *
    شعر و تصویر و مطالبها زیاد

    خنده کردم ، هم کشیدم آه وُ سُوز

    *
    ای که دوری از فَضای فرخی

    دل گرفته ، گوشه ای کردی تو غُوز

    *
    گَــــر هوای فرخــی دارد دلت

    پَر بزن بر سایتَک فروی نیوز

    *
    گفتم آخر من ببینم کار کیست

    این همه ذُوق و زٍکاوت شد بُروز

    *دیدم آخر بود سلیمان مجریش

    تا بخواهی اهل حله ، اهل حقه ،اهل دور

    شاعر :حشمت اله رئیسی 1390

    ************
    مدیر فروی نیوز وابسته به هیچ گروه و شخصی نیست و کاملا مستقل و مردمی انجام وظیفه میکند .و تمام هزینه های سایت با خود مدیر سایت بوده و کوچکترین هزینه ای از کسی دریافت نشده است

    ****



    حرف دل مدیر:
    قلمم خودنویس است. با خودنویس رفاقت کرده ام برای تیزی و براقی اش. خون سیاهش را هم بگذارید به حساب رویم. اما دلخوشم که فریادم را در این وانفسای عالم با سکوت قلم می زنم و دست مریزادی به آن. و در این میان اگرفکرت، بکر نباشد می فهمی چرا حضرت باری فرموده: ن والقلم و ما یسطرون.


    ولا حَولَ وَ لا قُوَّةَ اِلا بِالله العَلُیِ العظیم
    توکّلتُ عَلَی الحَیّ الّذی لایَموت
    یا علی التماس دعا


    کسی که همیشه سعی میکنه

    بقیه رو شاد کنه...

    بیشتر از همه تنهاست...!!!

    اون رو تنها نذارید!

    چون هیچوقت به شما نمیگه که بهتون نیاز داره...

    (خیلی وقتها , خیلی زود دیر میشه)


    آگهی: رمز تولید بیشتر=فروش بیشتر

    آگهی خود رو به فروی نیوز بسپارید

    هدف مدیر سایت از جذب آگهی در فروی نیوز ، درخواست دوستان صمیمی و خیر خواه و در راستای توسعه کمی و کیفی سایت فروی نیوز و جبران بخشی از هزینه ها اقدام به پذیرش آگهی خواهم نمود . دوستان برای جذب آگهی فروی نیوز را یاری نماید.


    عجب سایتی درست کرده جلالی
    چه زیبا و چه پرمطلب چه عالی
    درونش محتوا دارد فراوان
    به زیبایی بیان کرده همه آن
    شعر از محمد علی

    تمام آنچه در این وبلاگ می گویم:
    اوّل حمد خدای قهّار کنم‌
    دوّم نعت احمد مختار کنم‌
    سوّم وصف حیدر کرّار کنم‌
    چارم هجو مردم پَروار کنم‌

    خدایا...!
    یاریم کن نگاهم...در افق این فضای مجازی...جز برای تو...نبیند
    و انگشتانم...جز برای تو...کلیدی را نفشرند...
    سلام دوستان عزیز هم وبلاگی.
    انشالله بتونم چیزایی و تو وبلاگم بذارم
    که اگه لیاقت پیدا کردم و امام زمانم اومد سر زد
    به وبلاگم،شرمندشون نباشم...
    فرض محال که محال نیست...
    مگه امام زمان نمیگه من مثل خورشید پشت ابرم...
    پس الان دارن میبینن من چی مینویسم و شما چی مینویسی...
    در پناه حق...

    دل مرده ام، قبول ... ای مسیح من!

    یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن...

    العجل ...
    ایجاد کننده وبلاگ : سلیمان جلالی

    فروی نیوز